سیدمحمدپارسا جونسیدمحمدپارسا جون، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 26 روز سن داره
حلما سادات جونحلما سادات جون، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 4 روز سن داره

♥پارســـــا وروجـــکــــــــ♥

به اسم تو به کام ما

دیشب به مناسبت 3سال و 3ماه و 3روزگیه آسید محمد پارسا(آقا جونم اینطوری صداش میکنن) رفتیم شهربازی پارک ملت  اولش گل من خواب بود بعد که چشمای خواب الوشو باز کرد و دید که تو شهربازییم کلا خواب از سرش پرید طفلی بچم به اسم اون به کام ما پای هردستگاه کودکانه که میبردیمش که سوار شه مسعولش میگفت برای سن بالاتر 5ساله وما دست از پادرازتر برمیگشتیم یه جام که بالای 3سال بود بعد از کلی نصیحت  و سفارش به شازده وقتی که بردمش سوار هلیکوپترش کردم و برگشتم واومد دنبال محمد که پیشش وایستم تا سلطان بیان دیدم نیست وقتی با چشم دنبالش گشتم دیدم جای اون هلیکوپتریه که شازده رو سوار کردم وقتی رفتم پیشش دیدم داره  زجه موره وزاری میکنه که پیادم کنین من...
19 شهريور 1392

3-3-3-3-3-3

نفس مامان امروز 3سال و3ماه و 3روزش شده ولی من میخواستم که از این لحظه ای که همه رقمای بالای صفحه وبلاگت 3 هستن عکس بگیرم که3 ساعت بعدش یادم اومد ولی خوب اینم غنیمته   سید محمد پارسای عزیزم سال و ماه و  روزگیت مبارک ا انشالله 120 سال و 12 ماه 12 روزگیتو بهت تبریک بگم گل مامان   پ ن:امشب شام خونه مامان جونٍ اکی جون بودیم خاله انسی(خاله من) از تهران اومده بودن و مامانم دعوتشون کرد برای شام - شب خوبی بود خیلی خوشگذشت یاد بچه گیهامون افتادیم یـــــــــادش بخیر ...
10 شهريور 1392

دلنوشته های مادرانه

نفس که میکشی اروم میشم... دلت که میگیره "گریه میکنم... آه که بکشی زار میزنم"لبخند که بزنی ذوق میکنم.. از اول"جزئی از همیم"من درد میکشم تو متولد میشی... تو بچگی همبازیت میشم"مدرسه که بری همکلاسیت.. بزرگتر که بشی"امیدوارم با من غریبه نشی... چون من بهترین دوستت میشم.. یه وقت یادت نره!!!! من همونم که همبازی تو بودم.. همون قدر کودک"همون قدر ساده.. بارها چشم گذاشتم وتو قایم شدی"خودم وبه ندیدن زدم وتو بردی.. من فقط لبخند زدم.. وقتی بزرگتر شدی این رو یادت نره که من همونم.. همون مادر همیشگی"من عوض نمیشم"تو بزرگ میشی... من همونم که هستم هر چه بزرگتر بشی...
5 شهريور 1392

لباس نو

دیشب رفتیم فروشگاه مکث تو خیابون دانشگاه برات لباس پاییزی خریدیم دست بابا جون درد نکنه  اینم عکس لباسات برای دیدن بقیه ش برین به ادامه مطلب       اینم لباس نو تن پسری  مبارک عزیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــزم ...
3 شهريور 1392

طرقبـــــــــــــه

جمعه بعد از جلسه  آل یاسین رفتیم طرقبه با مامان جون واکی جون دیر رفتیم و زود برگشتیم تو راه حالت بد شد نمیدونم چرا !!!!! ولی گلاب بروتون بالا اوردی برای عصرانه سیب زمینی با روغن قلم گاو برات سرخ کردم مامان جون که میگفت روغن قلم براش سنگین بوده سر دلش سنگینی کرده برای همینم بالا اورده بالاخره بعدش حالت خوب شد وسر حال شدی فکر کنم واقعا سنگین بود برات!!! کلی آلوچه خوردی و بعدشم یکم بستنی خوردی حالا از اون روز هر وقت چیزی رو که دوست نداری بهت میدم بخوری میگی نه مامان جون برام سنگینه!!!! اینم منم عکساشو تازه امروز اپلود کردم واسه همینم دیرتر این پستو گذاشتم  اینجام رفته بودیم بستنی بخوریم جاتون خالی خیلی خوشگذشت...
29 مرداد 1392

هر کاری میخوای بکنی بکن اماااااااااا خونه رو کثیـــــــــــف نکـــــــــــــن

سلام جیــــــــــــــــــــــگر جمعه خاله اعظم رفت اردو تا یه هفته رفته همدان وکرمانشاه و کلا اونورا ایشالله بهش خوشبگذره و به سلامتی برگرده منم ایشالله ازاین هفته میخوام  باز کلاس حفظمو شروع کنم البته با کمکای شما گلم الان که دارم پست میزارم خونهمونو کردی شبیه بازار شام هرجی بخوای توش پیدا میشه نمیدونم چرا جدیدا اینقدر علاقمند شدی به تی و جارو  یکسره تی تو دستت و راه میریو میگی ((هرکار میخوای بکنی بکن اما خونه رو کثیف نکــــــــــــــــــــن ))این حرفو سلطان تو برنامه ی عمو پورنگ 5ماه پیش میگفت حالا تو چرا الان به فکر اینکار افتادی الله اعلم تازه کاشکی خونه رو کثیف نکنی من یکسره دارم دنبلالت خونه رو تم...
27 مرداد 1392